تاریخ ارسال:چهارشنبه, 29 مهر, 1394 - 15:13 شناسه: 88

حجت الاسلام والمسلمین عدالت موضوع: ادب سبب کمال ایمان (1)

ارتباط ادب و ایمان-کلام در بحث ایمان بود از اسباب ارتقاء درجه در ایمان عرض کردیم که ادب هر انسانی است موضوع ادب عمومیت دارد ادب انسان نسبت به مردم ادب انسان نسبت به والدین ادب نسبت به خدا، ادب نسبت به ائمه و یک ادب فردی و عمومی که شامل همه چیز بشود.

ادب

بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین الصلاة و السلام علی سید الأنبیاء و المرسلین حبیب اله العالمین ابا القاسم محمد صلی الله علیه و آله و سلم الطبین الطاهرین المعصومین المکرمین و لعن الدائم علی اعدائهم اجمعین من الآن الی قیام یوم الدین.

بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ اللَّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی كُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَدَلِیلًا وَ عَیْناًحَتَّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا.

هدیه کنید به پیشگاه مقدس و منور آقا حجة بن الحسن العسکری و جد بزرگوارش حضرت زین العابدین (سلام الله علیهما) صلوات جلی ختم کنید.

«یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله و ابتغوا الیه الوسیله » کلام در بحث ایمان بود از اسباب ارتقاء درجه در ایمان عرض کردیم که ادب هر انسانی است موضوع ادب عمومیت دارد ادب انسان نسبت به مردم ادب انسان نسبت به والدین ادب نسبت به خدا، ادب نسبت به ائمه و یک ادب فردی و عمومی که شامل همه چیز بشود انسان مودب را خدا دوست دارد انسان مودب را توفیقش می دهند که راه راست و مستقیم را پیدا کند بعد عرض کردیم موانع ادب چیزهایی که باعث می شود که انسان بی ادب بشود ادب را کنار بگذارد اولینش تکبر است، تکبر باعث می شود انسان وقتی وارد شد سلام نکند ادب نکند.

 تکبر باعث می شود انسان خودش را بالاتر از بقیه ببیند و در وجود خودش رعایت کردن ادب نسبت به دیگران را لازم و اجرا نکند.

 این تکبر شاخه هایی پیدا می کند وعده کردیم روز پنج شنبه که در این جلسه چه چیزهایی انسان را متکبر می کند که بی ادب بشود و از مسیر ایمان خارج بشود اسبابی دارد، لوازمی دارد.

 گاهی وقت ها انسان متکبر می شود به علمش دو تا کلام درس خوانده تکبر ورش داشته رفته دانشگاه، رفته حوزه می گوید دیگر انا رجل ما هم خیلی وضعمان خوب است ما بالاتر از هم هستیم تکبر ورش می دارد.

 سبط بن جوزی یکی از علمای زمان خودش یک موقع نشست روی منبر تکبر ورش داشت؛ گفت خوب ما هم آیت الله هستیم از علمای اینطرفی ها شما می دانید .

یکی از جملات که مخصوص وجود مقدس حضرت امیر (علیه السلام) هست این جمله هست سلونی قبل عن تفقدونی .

این جمله مختص امیرالمؤمنین هست حتی ائمه دیگر هم به احترام جد بزرگوارشان این جمله را تکرار نکرده شما هیچ جا ندیدید امام صادق بفرماید سلونی قبل عن تفقدونی با اینکه می تواند بگوید امام صادق، صادق آل محمد است.

 وقتی که می گوید سلونی راست می گوید بپرسید هر چه می خواهید و از آن طرف عالم آل پیغمبر است هیچ مشکلی برایش نیست اما به احترام امیرالمؤمنین چنین جمله ای را تکرار نکرده هیچ کدامشان.

 سبط بن جوزی نشست روی منبر جمعیت نشسته بودند گفت سلونی قبل عن تفقدونی همه تعجب کردند آخه این جمله مخصوص علی است این برای چی می گوید.

 یک خانمی از پشت پرده گفت آقای سبط بن جوزی تو که می گویی سلونی قبل عن تفقدونی؛ بگو ببینم آدم ابوالبشر وقتی حج انجام داد می دانید که خانه کعبه را آدم ساخت جبرئیل نقشه اش را آورد وقتی خانه کعبه را آدم ساخت وقتی که طواف کرد کارهایش را انجام داد چه کسی این موی سرش را تراشید؟

 حلق کی برایش انجام داد؟

 کمی فکر کرد نمی دانم، بگوید نمی دانم از این طرف به مردم گفته سلونی، هر چی می خواد بگوید می دانم چه بگوید تکبر این را از ادب خارج کرده گفت خدا لعنتت کند اگر بدون اجازه شوهرت از خانه بیرون آمدی.

 نمی تواند جواب بدهد می گوید خدا لعنتت کند اگر بدون اجازه شوهرت از خانه بیرون آمدی.

 خانم هم خیلی زرنگ بود گفت آقای سبط بن جوزی شما بفرمایید ببینم عایشه با اجازه پیغمبر از خانه بیرون آمد و جنگ جمل را راه انداخت یا بدون اجازه؟

 اینجا چی جواب بدهد تاریخ می نویسد اصلاً نگفت السلام علیکم از روی منبر آمد پایین رفت، گفت آقا مثل اینکه بد کردیم ما، تکبر باعث می شود انسان بی ادبی کند.

حضرت نوح پیغمبر وقتی کشتی را ساخت می دانید مردم را یک طبقه سوار کرد خطاب رسید آقای نوح یک تعداد از حیوانات را هم سوار کن نسلشون بماند یک تعداد از حیوانات را سوار بر کشتی می کرد برای اینکه نسلشان نابود نشود.

 اینجا حضرت صادق (علیه السلام) می فرماید: می خواست حمار را سوار کند حمار سوار نمی شد اذیت می کرد نوح پیغمبر اینجا زد به پشت حمار گفت ارکب یا شیطان تا گفت ارکب یا شیطان، شیطان پشت سر الاغ حرکت کرد آمد تو کشتی خوب همه سوار شدند. لنگر کشیدند و حرکت کردند.

 جناب نوح پیغمبر روی عرشه  نشسته همینطور که داشت نگاه می کرد دید یک نفر گوشه عرشه روی کرسی نشسته یک کلاهی روی سرش خیلی عجیب و غریب تو کی هستی؟ کی هستی تو؟

 گفت من شیطان، تو شیطانی ملعون کی بهت گفت سوار شوی؟

 گفت خودت گفتی. مگر نگفتی ارکبی یا شیطان ما هم سوار شدیم.

 گفت آقای نوح پیغمبر شما دو تا محبت به ما کردی دو تا خدمت بمن کردی، گفت خدا نکند من خدمتگزار تو بشوم، دروغ گفت، دو تا خدمت به من کردی به تلافی این دو تا خدمتت یک نصیحت می خواهم بکنم به تو کار من نصیحت کردن نیست هم خدا می داند هم شما پیغمبرها می دانید من نصیحت بکن نیستم من کلاه سر من می گذارم اما چون دو تا خدمت به من کردی من یک نصیحت بهت می کنم.

 گفت اول بگو من چه خدمتی به تو کردم گفت آقای نوح پیغمبر خدمت اول اینکه خدا پدرت بیامرزد ما را سوار کشتی کردی که من تو کشتی مردم را ول نکنیم.

 اما خدمت مهم تر این هست من کلی باید زحمت می کشیدم یکی یکی مردم را گمراه می کردم. یکی یکی از مدار خدا خارج می کردم. یکی یکی به جهنم بروند.

 اما خدا پدرت بیامرزد یک نفرین کردی همه شان رفتند جهنم، کار ما را آسان کردی چون این خدمت را کردی من یک نصیحت بهت می کنم .

حضرت صادق (علیه السلام) می فرماید: از این تاریخ نوح پیغمبر گریان شد فبکی خمس مائة عام پانصد سال گریه کرد، پانصد سال فقط کار نوح، می دانید که اسمش نوح نبود اسمش عبدالغفار بود، اسم نوح عبدالغفار بود، از تاریخی که شیطان این جمله را گفت چون نوحه کرد اسمش نوح پیغمبر شد حالا گریه کرد.

 خطاب رسید نوح بشنو، بشنو، بشنو حرف شیطان را اینجا بشنو همه جا می گوییم حرف شیطان را به دیوار بزن اینجا می گوییم حرف شیطان را بشنو اینجا راست می گوید ببین چه می گوید.

 گفت آقای نوح پیغمبر نصیحتت می کنم سه تا گناه را ترک کنید آن سه تا گناه باعث هلاکت سه طایفه شده باعث بیچارگی شده.

اولین گناهی که بهت می گویم ترک کنی تکبر، تکبر باعث شد من شیطان بالا برو، تکبر باعث شده من را از دستگاه آفرینش بیرون کنند اولین گناهی که خدا با این گناه، معصیت شد تکبر الکبر و الحرص،

 دومین گناهی که ترک اولی بود البته خدا بوسیله این انجام شد حرص بود.

 به آدم و حوا گفتند فقط از این شجره بخورید از اینها دیگر نخورید حرص زدند رفتند خوردند بیرونشون کردند.

 سومین گناهی که باعث شد، باعث هلاکت بشود حسد بود قابیل به هابیل حسادت کرد او را کُشت و جهنمی شد.

 اولین خونی که روی زمین ریخته شد به واسطه حسد بود.

نکته اول شیطان اینجاست می گوید مواظب باش تکبر ورت ندارد تکبر در علم، چهار تا کلمه درس خوانده دیگر مادر را نمی شناسد. چهار تا کلمه علم بلد هست دیگر مادر را نمی شناسد امام سجاد (علیه السلام ) که امشب شب شهادتش هست،

می دانید شهر بانو دختر یزد گرد سوم که در آن جنگ اسیر شد زمان خلیفه دوم وقتی آمد، آوردند اینها را مدینه اُسرا را جمع کرده بودند مشورت می کردند اینها را چکارشون کنیم هیمنطور داشتند دور اُسرا نگاه می کردند یک وقت آمد خلیفه دوم یک نگاه کند به شهر بانو این عبا و چادر و معجرش را کشید روش، کشید روی صورتش گفت اف بی روج بادا هرمز.

نفهمید چی گفت خلیفه دوم فکر کرد فحش داد فحاشی کرد گفت الان می گویم گردنت را بزنند.

 امیرالمؤمنین جلو آمد گفت می خواهی چکار کنی گفت دارد بد می گوید گفت اف بی روج بادا هرمز.

آقا فرمود: به زبان خودشون دارد سخن می گوید می گوید اف بر تو بادا ای کسی که دعوت پیغمبر را لبیک نگفتی نامۀ پیغمبر را پاره کردی باعث شدی امروز ما را به عنوان اسیر وارد مدینه کنند. با زبان خودش حرف می زند چکار کنیم با اینها آقا فرمود اینها را آزادشون بگذار خواستند همینجا ازدواج کنند، ازدواج کنند با هر کس هم خواستند ازدواج کنند نخواستند، بخواهند در مدینه بمانند، بمانند، نخواستند برش گردانید ایران، اسیر زن به چه درد ما می خورد. اینها که گناهی ندارند ولشون کن بروند اینها را مختارشون کردند.

 اینجا بعضیاشون تصمیم به ازدواج گرفتند از جمله شهر بانو وقتی گفتند می خواهید چه کنید؟

 گفت می خواهم ازدواج کنم با کی می خواهی ازدواج کنی امام حسین را نشان داد این آقا را از کجا می شناسی؟ گفت من قبل از اینکه اسیر بشوم قبل از اینکه حجازی ها بیایند ما را اسیر کنند من دو تا خواب دیدم یک شب حضرت صدیقه طاهره فاطمه زهرا (صلوات الله علیها) بی بی حسینش را به من نشان داد فرمود شهر بانو تو همسر این فرزندم حسینی، همسر فرزندم حسینی.

چند شب بعد پیغمبر اکرم را خواب دیدم حسین را به من نشان داد و من از ایران حسین زهرا را می شناختم این مدت هم غم و اندوه هر کس برایم خواستگارم می آمد می گفتم نمی خواهم مریضه شدم بیچاره شدم از دوری حسین، چون حسین را در خواب به من نشان دادند دست گذاشت نشان داد امام حسین را، عقدش را خواندن برای ابی عبدالله، نتیجۀ این ازدواج شد امام سجاد حالا روایات دو جور هست بعضی ها می گویند وقتی امام سجاد به دنیا آمد شهربانو از دنیا رفت. به قول امروزی ها سر زا رفت بعضی ها می گویند کوچک بود زین العابدین، پسرش را دید و از دنیا رفت، آن روایات می گویند نه، پسرش را ندید و از دنیا رفت.

در همین سن کوچکی و کودکی وقتی شهربانو از دنیا رفت آمدند یک دایه ای را آوردند که امام سجاد را شیر بدهد متکفل امور امام سجاد بشود این دایه مادر نیست یک دایه هست اما می بینند امام سجاد آنقدر احترام به این دایه می گذارد همانطور که احترام به مادر می گذارد نمی گوید من امام هستم.

 می گوید مادرم نیستم ربطی به من ندارد من علمم بالاست من کلاسم بالاست مادرم شهر بانو بود رفت امام سجاد ابن خیرتین هست پسر دو تا بزرگ زاده پسر امام حسین (علیه السلام) هست پسر شهربانو دختر پادشاهست.

 امام سجاد به آن امامتش نسبت به این دایه که متکفل امورش شده آنقدر مودب است که وقتی سفره را می اندازند غذا می آورند سر سفره امام سجاد جلو نمی آید آقا بفرمایید می گوید نه اول مادرم بیاد سر سفره بنشیند غذای خودش را در ظرف بریزد بعد من شروع کنم آقا چرا؟

می فرماید می ترسم آن لقمه ای که من می خواهم بردارم این لقمه را اول مادرم بخواهد بردارد، گرفتید چی می گم جوان های امروز هم اینطوری هستند، سفره را پهن نکرده می رود درب قابلمه را برمی دارد هر چی رونه می خوره گوشت دارد می خورد سیب زمینی و بادمجانشون و آب خالیشو می گذاره برای مادر و پدر اگر سفره بیاندازند قبل از اینکه پدر و مادر بنشیند این نشسته نهارش را خورده رفته کنار امام سجاد می گوید سر سفره نمی نشینم، ادب مبادا این مادر؛ مادرم نیست امام بهش می گوید مادر، مبادا این شخص بیاد سر سفره بنشیند من از یک غذا بردارم چشم این مادرم روی این غذا باشد وقتی تواضع آمد ببینید چه جوری ادب می آید نمی گویم بابام این را آورده کُلفتی خانه ما را بکند بابام این را آورده تو خانه ما خدمت به من بکند اصلاً این حق ندارد با ما بنشیند غذا بخورد، می گوید این هم یک مسلمان هست بگذار بیاد من اول نمی نشینم او بنشیند، ادب، چهار تا کلمه درس خوانده دیگه خدا را بنده نیست بعضی ها اینجوری هستند  وقتی چهارتا فرمول ریاضی، شیمی، فیزیک از این چیزها یاد می گیرد وقتی سه یا چهارتا زبان یاد می گیرد خودش را بالاتر از همه می داند کجای کار هستیم اگر شخصی مودب باشد متخلق به اخلاق حق باشد ادب به خرج می دهد خودش را کنترل می کند سلام بهش کردند اصلاً او ابتدا به سلام می کند از وجود مقدس پیغمبر در احوالاتش نگاه کنید خیلی کم می توانستند ابتدا کنند به سلام همیشه پیغمبر ابتدا به سلام می کرد.

تواضع و ادب را از این امام، حالا ببنید در این جریان، جریان اسارت این چند روزه یک کسی در یکی از منازل بعضی ها می گویند در شام بعضی ها می گویند در کوفه بعضی ها می گویند در همین منازل یک کسی پا امام سجاد را روی مرکب او را بستند پا را بستند دست را زنجیر کردند از پای مبارک امام سجاد دارد خون می چکد آمده می گوید یابن رسول الله من وضعم بد هست یک چیزی به من بده

اگر کسی در این حالت باشد چی می گوید، می گوید تو هم وقت پیدا کردی؟ اصلاً تو شعور داری؟ تو عقل داری؟ منو سوار مرکب عریان کردند پدر و برادر و همه کَسَم را کربلا کشتند به اسارت دارند می آورند تو حالا وقت پیدا کردی می گی چی می خواهم من مدینه ام اینجا پول دستمه؟

 ادب امام سجاد را نگاه کن فرمود: الان من چیزی دستم نیست گفت من ول نمی کنم آقام، شما اهل بیت عصمت و طهارت هستید آقا فرمود: خوب یک مقدار از این سنگ ریزه ها را بردار به من بده طرف خم شد روی زمین یک مقدار سنگ ریزه را برداشت داد به امام سجاد، آقا گرفتند توی دست بعد فرمودند بگیر تمام این سنگ ریزه ها تبدیل به طلا شد بعد به این بنده خدا داد. ادب را ببینید.

 خطبه در شام خطبه در کوفه چقدر ادب دارد نسبت به عمه سادات خودش امام هست اما نسبت به عقیلۀ العرب عقیله بنی هاشم شریکۀ الحسین، نائبۀ الزهرا زینبه دیگه، حالا یک شب فرصت بشود در مورد حضرت زینب هم صحبت کنیم بگوییم کیه چه خصوصیاتی در، خدا رحمت کند علامه جزائری در کتاب خصائص الزینبیه یکسری خصوصیات را منحصر به فرد زینب می دانستند که هیچ زنی ندارد هیچ زنی، حساب مادرش جداست، حساب زهرا جداست اما بعد از زهرا در روی این زمین هیچ کس این خصوصیات نداره، هیچ زنی تواضع یک امام به عنوان حجت خدا در مقابل عمه تواضع یک امام، وقتی می آیند سوال کنند اینجا نمی گوید خوب من امام هستم می فرماید بروید از عمه جانم زینب سوال کنید.

 تا آخرین لحظه حتی به دو راهی مدینه و کربلا که می رسند وقتی می آیند سراغ امام زین العابدین؛ آقا می فرمایند برید از عمه جانم زینب سوال کنید هر جا هر مشلکی هست می فرمایید برید، ادب امام، او امامِ حجت خداست تکبر نمی کند ادب به خرج می دهد من دو تا کلمه حرف یاد می گیرم، یک برگ از سواد یاد می گیرم دیگه همه چیز تمام، چه خبرته فیتیلۀ می دهند پایین .

 پس یکی از مسائلی که در ایمان نقش دارد ادب هست موانعش تکبر هست امام امیر المؤمنین علی (علیه السلام) یک قاضی دارد صبح حکمش را نوشت بعد از ظهر خلعش کرد آمد خدمت آقا گفت آقا قاضی یک روزه هم داشتیم تا حالا، شما در تاریخ ببینید اگر به یکی حکم قضاوت می دهند می گویند برای دو سال، برای یک سال، خوب تو امروز صبح حکم قضاوت به من دادی بعد از ظهر لغوش کردی آقا می گوید دیدم در محکمه وقتی می نشینی مؤدب نیستی تند با مردم سخن می گویی این تند سخن گفتن و سر و صدا کردنت نشانه تکبر هست خیال کردی چهار تا کلمه از قضاوت یاد گرفتی تمومه، مؤدب نیستی ادب.

 لا میراث کالادب. میلیاردر باش مؤدب نباش هیچ کس دوستت ندارد. تو هیچ جامعه ای قبولت ندارند.

 اما متوسط باش ضعیف باش، مؤدب باش؛ همه جا جات هست روی چشم مؤمنین جا داری یکی از چیزهایی که، آنوقت این قضیه تکبر گاهی اوقات چیزهای دیگر برای آقا، تکبرش می گوید فلانی جایز الغبیۀ هست تکبرش می گوید فلانی جایز القتل هست تکبرش می گوید فلانی جایز التهمه هست می نشنید پشت سر این و آن حرف می زند فکر می کند خودش مؤمن هست.

 یعنی این تکبرش باعث می شود بی ادبی ها و گستاخی هایش زیاد بشود غیبت بکند بعد هم بگوید مگر دروغ می گویم.

 شروع می کند غیبت کردن بعد هم می گوید مگر دروغ می گویم خوب اگر دروغ می گی که می شود تهمت، اینکه راست بگی و پشت سر او حرف بزنی می شود غیبت یعنی تکبر باعث می شود جایز الغیبه بداند همه را، حالا یکیش مسئله علم هست، شریح قاضی وقتی گفتند بنویس یک چیزی که جایز بشود قتل سیدالشهداء علمش اجازه نداد علم و تکبر علمیش اجازه نداد کوتاه بیاید نوشت هر کسی که حج را بدل به عمره کند مهدور الدم است نگفت بروید حسین را بکشید نگفت بروید خون پسر فاطمه را بریزید یک حکمی نوشت که مردم او را سبّش نکنند از این طرف در دستگاه یزید هم یک دست آویز داشته باشد آن چی بود تکبر علمی، هر کسی حج را بدل به عمره کند مهدور الدم است این را داد دست آن، آمدند با همین حکم، حکم شریح قاضی است نشان همه می دادند یک عده را با همین حکم گول زدند تکبر، یکی از آن مسائل ثروت است، ثروت تکبر می آورداین پول ها را که جمع می کند دور خودش، قارون صفت می شود، می خواهد پیغمبر کش هم، حتی پیغمبر جلویش می آید دیگر پیغمبر را هم حقش را رعایت نمی کند.

پیغمبر اکرم در مسجد نشسته بودند این حدیث را انس بن مالک نقل می کند، اصحاب نشسته بودند یکی از این میلیونرها نزدیکی پیغمبر نشسته بود خوب جا نبود دیگه اطراف دیوار هر کس هم می آمد می خواست یکجایی وسط ننشیند حالا یا ادب می کرد به پیغمبر وسط مجلس ننشیند یا نه بعضی می خواهند تکیه به دیوار بدهند اصحاب جدارند.

 این آمد کنار این ثروتمند، فقیر و بیچاره از همانجا دید اینجا یک مقدار جا هست یکراست آمد، آمد، آمد نشست کنار همین ثروتمند، ثروتمند عبایش یک مقداری پهن بود عبا را اینطوری کرد خودش را کشید کنار، پیغمبر یک نگاه کرد خیلی بدش آمد فرمود: ترسیدی از فقر او به تو برسد؟

 گفت نه فرمود از ثروت تو به او برسد ؟

حالا یک مقدار عبایت زیر پایش بماند پس چی باعث شد؟

 عرض کرد یا رسول الله یک نیروی در وجود من است که من را بهتر از همه معرفی می کند می گوید تو بهتر از همه ای خودم را بهتر از همه می دانم لپ و پوست کنده بهت بگم توجیهش نکنم آخه وقتی یک نفری تکبر می کند وقتی میروی پیشش یک توجیه می کند یا رسول الله این نیرو به من می گوید تو بهتر از همۀ این جمع هستی. ولی یا رسول الله بد کردم. خلاف کردم حالا به جبران این کار بدم حاضرم ثلث ثروتم را به این شخص ضعیف ببخشم.

 آقا به آن ضعیف فرمود قبول می کنی؟

 گفت نه می ترسم منم مثل این بشم.

 آقا حاضرم نصف ثروتم را بدهم.

 آقا به آن ضعیف فرمود قبول می کنی؟

 گفت نه حاضرم تمام ثروتم را بدهم.

 قبول می کنی ؟گفت نه، قبول نمی کنم ثروت باعث می شود آدم متکبر بشود. متکبر شدی ادب را به خرج نمی دهی بی ادبی کردی از تشکیلات ایمان دور می شوی که خدا را معصیت می کند چون ادب ندارد بی ادب شده، حالا علتش باید توی همین ها

 پس یکی علم شد حالا باز فردا شب انشاء الله مفصل تر عرض می کنیم.

 

السلام علیک یا ابا عبد الله

شب وفات زین العابدین است

ای تشنه ای که بر لب دریا گریستی

از دیده خون زمرگ احبا گریستی

بیمار و زار و خسته و بی یار و بی معین 

عمری در این مصیبت عظما گریستی

آقا پسر فاطمه

 یعقوب آل عصمت اگر خوانمت رواست

چون در فراق یوسف زهرا گریستی

آنجا پدر زهجر پسر گریه کرد

لیک اینجا تو در مصیبت بابا گریستی

چهل سال بعد از واقعه جانگداز

تو در آتش فراق تو تنها گریستی

گاهی به یاد وقعه خونین کربلا

گاهی به یاد شام  غم افزا گریستی

یابن رسول الله

بودی مدام صائم و قائم تمام عمر

روزش که غم فشاندی و شب ها گریستی

هر کجا سفره پهن می کردند آقا روز را روزه می گرفت نماز مغرب و عشاء می خواند برایش سفره پهن می کردند تا برایش آب می آوردند کنار سفره می گذاشتند آقا نگاهش به آب می افتاد شروع می کرد گریه کردن ، آقا چرا گریه می کنی؟ می فرمود خودم صدای العطش بابام حسین را می شنیدم هر کجا غذا می آوردند آقا چشمش به غذا می افتاد گریه می کرد راوی می گه وقتی مشغول گریه بود سوال کردم یابن رسول الله آقا چرا اینقدر گریه می کنید؟ آقا فرمود وای بر تو یعقوب پیغمبر دوازده پسر داشت یکیش گم شد آنقدر گریه کرد نابینا شد اما من در کربلا دیدم تمام کشته گان اهل بیت را یعقوب از هجر یوسف نابینا شد از گریه و حال آنکه یوسف کشته نشده بود اما من خودم دیدم بدن های پاره پاره، بدن پاره پاره بابام حسین یوسف زهرا دل ها بسوزد آقا هر جا یک گوسفندی را ذبح می کردند آقا شروع می کرد گریه کردن می فرمود صبر کنید صبر می کردند آقا می فرمود آیا به این گوسفند آب دادید یا نه بله آقا آب دادیم باز گریه می کردند آقا چرا گریه می کنی می فرمود شما به این گوسفند آب دادید و می خواهید ذبحش کنید اما بخدا قسم بابام حسین را با لب تشنه.

 همه بگید یا حسین یا حسین یا حسین

اللهم صل علی محمد و آل محمد نسئلک و ندعوک بسمک العظیم الأعظم الأعز الأجل الاکرم بدم المظلوم به حق زین العابدین یا الله

خدا به حق امام سجاد همه ما را ببخش و بیامرز

 به حق زینب فرج امام زمان نزدیک فرما،

 امام، شهداء، اموات این جمع رحمت فرما،

 مرضای مسلمین مریضه ها، مریض ها، اطفال مریض همشون را شفای عاجل عنایت فرما،

 کشور و ملت و رهبر و جوان ها، نوامیس، خدمت گزاران به اسلام و مسلمین و شیعه حفظ و یاری بفرما،

 خدا سلام خالصانه این جمع تسلیت ما را به محضر امام زمان ابلاغ فرما،

 خدا دعاهای آن حضرت را در حق همه ما مستجاب بفرما،

 برحمتک یا ارحم الراحمین 

استفاده از این مطلب  با ذکر منبع مجاز است.
بخش تهیه محتوای سایت تخصصی منبرها

کلمات کلیدی: